ارتباط با خدا

یکی دو کلمه زمزمه کرد و گفت: «نمازش تمام شد!»

مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟

چوپان گفت: بهتر از این بلد نبودم

مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.

شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد. از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»

پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»

مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد، با خداوند گفتم: “خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم. حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی؟».

/ 4 نظر / 15 بازدید
وحید53

ای خدای مهربان متاسفانه یه گروه شغلی ایجاد شده تو زمینه ی میت نماز خون و مرثیه خون و آشپز و تالار دار و... دستور اسلامی داریم به صاحب عزا محبت کنید دلداریش بدید بهش غذا بدید ما می ریم می خوریم

Ahmad

خیلی قشنگ داستانایی که می ذارید کوتاه و قشنگن و آموزنده

صدای دوست

نعره هیچ شیری خانه چوبی را خراب نمیکند من از سکوت موریانه ها میترسم...![گل][گل]