امید

از اینرو دیگر دلیلی ندارد بیش از این روشن بمانم

 نسیمی به آرامی وزید و آن را خاموش کرد.

 شمع سوم با اندوه گفت:

من عشق هستم!

من آنقدرقوی نیستم که بتوانم روشن بمانم.

مردم مرا کنارگذاشته اند و اهمیت مرا نمی دانند.

حتی فراموش کرده اند چگونه به نزدیکترین کسانشان عشق بورزند.

و بیش از این صبر نکرد و خاموش شد.

 ناگهان....

کودکی وارد اتاق شد و دید یک شمع بیشتر روشن نیست وباقی 

خاموشند.

”چرا شما هانمی سوزید؟

قرار بود شما تا آخردنیا روشن بمانید“

کودک این را گفت و شروع به گریه کردن.

 دراین حین شمع چهارم گفت:

”نترس تازمانیکه من روشنم ما می توانیم شمعهای دیگر راروشن کنیم.

"چون من امیدم"

کودک با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمعهای دیگر را روشن کرد .

شعله های امیدتان هیچگاه خاموش نگردد

/ 3 نظر / 11 بازدید
وحید53

امیدوار چنانم که کار بسته براید

انسان

نوشته و انتخابهاتون همیشه زیبا بوده....[دست]