پرسه در حوالی زندگی

بعد موقعیت دیگری پیشنهاد کردند :

پاریس خودم هنرپیشه می شدم و

زنم مدل لباس.

قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم.

اما وقتی گفتند یکی از آنها

نه سالگی در تصادفی کشته میشود

گفتم حرف اش را هم نزنید. 

 ●□●

بعد قرار شد کلودیا زنم باشد.

با دو پسر .

قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی کنیم.

توی دخمه ای عینهو قبر .

اما کسی تصادف نکند.

کسی سرطان نگیرد.

قبول کردم.

 

حالا کلودیا

- همین که کنارم ایستاده است -

مدام میگوید :

خانه نور کافی ندارد

بچه ها کفش و لباس ندارند

یخچال خالی است.

اما من اهمیتی نمیدهم.

می دانم اوضاع میتوانست بدتر از این هم باشد.

با سرطان و تصادف.

کلودیا اما این چیزها را نمیداند.

بچه ها هم نمیدانند.

 

 

برگزیده ای از کتاب ؛

"پرسه در حوالی زندگی"

/ 3 نظر / 12 بازدید
دستان

سلام طاعات و عبادات قبول خوش آمدی نخواهی دید جز من، در کسی این سربه راهی را بـــرای بردن دریــــا بیــــــاور تنگ ماهــــــی را جدا کردی مسیر خویش را از من ولی دستی به هــم پیوند داده انتهـــای این دوراهـــــی را مرا می خواهــی اما در مقابل شرط هم داری دوباره زنده کردی دوره ی مشروطه خواهی را بـرای دیدنت فرقـــی ندارد راه و بـی راهه به مقصد می رسانم هر مسیر اشتباهی را به عشقت هرکسی شاعر شد از میدان به در کردم زمانی " مولوی " و این اواخر هم " پناهی " را !

کوله پشتی

عالی بود گلم. [لبخند]

انسان

خدایا شکرت بابت همه چیز[گل][گل]