مرد کلاه فروش

او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.

به فکرش رسید...که کلاه خود را روی زمین پرت کند.لذا
این کار را کرد.

میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.

او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

 سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.

پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد، که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد
کند.

یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.

او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند.

او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.

 نهایتا"کلاهش را بر روی زمین انداخت،ولی میمون
ها این کار را نکردند.

یکی از میمون ها از درخت پایین آمدوکلاه را ازروی زمین برداشت و درگوشی محکمی به او زد و گفت:فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.

نتیجه؟؟؟؟؟

/ 4 نظر / 4 بازدید
سعید خاکی

سلام ، وبلاگ جالبی دارین ، از مطالب وبلاگتون خوشم اومد ... به وبلاگ من هم سر بزنید ، من طراح قالب هستم ، منتظر اومدنتونم....

سامي

سلام خوشحال ميشم به منم سر بزني[گل]

باران آفتابی

سلام جالب بود [خنده] وب زیبایی داری[گل] به منم سر بزن[نیشخند][قهقهه]