مفتاح راه

ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای. پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

 

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

 

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشوندنت دیگر چه بود

 

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود.

 

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه

( مولانا)

/ 2 نظر / 9 بازدید
شهید آیت

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است. پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود انشاالله همه در مسیر حق و راستی قدم برداریم تلاش توکل اعتماد بر خدا زیباترین هدیه های خداوند سلام[گل]