زبان حیوانات

روزی دید دو گربه باهم سخن میگفتند. یکی گفت غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم . دومی گفت ،نه ، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد، آنگاه آن را میخوریم. 

مرد شنید و گفت ؛ به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید، آنرا خواهم فروخت، و فردا صبح زود آنرا فروخت 

گربه امد و از دیگری پرسید آیا خروس مرد؟ گفت نه، صاحبش فروختش، اما، گوسفند نر آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد. 

صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت. گربه گرسنه آمد و پرسید ایا گوسفند مرد ؟ 

گفت : نه! صاحبش آن را فروخت. اما صاحب خانه خواهد مرد، و غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم! 

مرد شنید و به شدت برآشفت

نزد پیامبر رفت و گفت گربه ها میگویند امروز خواهم مرد! خواهش میکنم کاری بکن ! 

پیامبر پاسخ داد: 

 خداوند خروس را فدای تو کرد اما آنرا فروختی، سپس گوسفند را فدای تو کرد آن را هم فروختی ، پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن! 

 

حکمت این داستان :

خداوند الطاف مخفی دارد، ما انسانها آن را درک نمی کنیم.

او بلا را از ما دور میکند ، و ما با نادانی خود آن را باز پس میخوانیم !!!!!

 

 پس بر ماست که امورمان را به او بسپاریم .

/ 3 نظر / 8 بازدید
نیلوفر

سايت بسيار خوبي دارين اگه روش کار کنين پربازديد ميشه[گل][چشمک]

وحید53

بهتر بگذاریم تا خودش انجام بشه

رها

هـمیـشه پـشت جــمـله مــهـم نـیـسـت.... یـه دل شـکـسـتـه هـسـت کــه خـیلـیـا نـدیـد مـیگـیـرن