به لحظه های من بیا...

مرد کلاه فروش
نویسنده : میم مثل من - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.

 تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.

کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.

وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیستن.

 بالای سرش را نگاه کرد،تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد،

 در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند.


او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.

به فکرش رسید...که کلاه خود را روی زمین پرت کند.لذا
این کار را کرد.

میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند.

او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.

 سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد.

پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد، که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد
کند.

یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.

او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند.

او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند.

 نهایتا"کلاهش را بر روی زمین انداخت،ولی میمون
ها این کار را نکردند.

یکی از میمون ها از درخت پایین آمدوکلاه را ازروی زمین برداشت و درگوشی محکمی به او زد و گفت:فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.

نتیجه؟؟؟؟؟


comment نظرات ()