به لحظه های من بیا...

صبر اوج احترام به حکمت خداست
نویسنده : میم مثل من - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/٩

دکتر ایشان ، پزشک و جراح مشهور پاکستانی ، روزی برای شرکت در یک کنفرانس علمی که جهت بزرگداشت و تکریم او بخاطر دستاوردهای پزشکی اش برگزار می شد ، با عجله به فرودگاه رفت .

بعد از پرواز ، ناگهان اعلان کردند که بخاطر اوضاع نامساعد هوا و رعد و برق و صاعقه ، که باعث از کار افتادن یکی از موتورهای هواپیما شده ، مجبوریم فروداضطراری در نزدیکترین فرودگاه را داشته باشیم ...


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود
نویسنده : میم مثل من - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۸

من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد،وپانزده سال از خودم بزرگتر بود،اون هر روز به خونه پیرزن

 همسایه میومد تا پیانو یادبگیره، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود، ومعشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مارو میزد،منم هر روز با یه دست لباس اتوکشیده میرفتم پایین و درو واسش باز میکردم، اونم میگفت: 

         ممنون عزیزم،


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
نقص کار ما کجاست؟!
نویسنده : میم مثل من - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٢

پسر گاندی می گوید:

پدرم کنفرانس یک روزه ای در شهر داشت، از من خواست او را به شهر برسانم، وقتی او را رساندم گفت:

ساعت 05:00 همین جا منتظرت هستم تا با هم برگردیم.

من از فرصت استفاده کردم، برای خانه خرید کردم، ماشین را به تعمیرگاه بردم، بعد از آن به سینما رفتم. ساعت 05:30 یادم آمد که باید دنبال پدر بروم! وقتی رسیدم ساعت 06:00 شده بود! پدر با نگرانی پرسید: چرا دیر کردی؟!

با شرمندگی، به دروغ گفتم: ماشین حاضر نبود، مجبور شدم منتظر بمانم!


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
جز راست نباید گفت
نویسنده : میم مثل من - ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٢

پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. 

شاه اسیر را بخشید. وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد. پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.

«گلستان سعدی»

جز راست نباید گفت 

هر راست نشاید گفت


comment نظرات ()
نقش تربیت در آینده انسان
نویسنده : میم مثل من - ساعت ٦:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱

دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌ دونفر در مدرسه

مرد اول می‌گفت:«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. 

آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم. 


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
پرسشهای نابجا
نویسنده : میم مثل من - ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٤

تا به حال شده است که با یک پرسش نا مربوط از دهان یک آشنای دور و یا حتی نزدیک .... انقدر غمگین شوی که نتوانی تا چند دقیقه خودت را جمع و جور کنی .... راستی چرا مردم از هم این همه سئوال می پرسند....

چرا مثلا می پرسند :روی صورتت جوش در آورده ای؟... چرا این همه لاغر شده ای؟ رنگت چرا این همه پریده ؟؟؟


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
کار بعدی
نویسنده : میم مثل من - ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٩

از "فرانک لوید مارک" معمار بزرگ پرسیدند :

"از میان کارهای بزرگی که کردی کدام یک را دوست داری؟ "

گفت:"کار بعدی را"

همیشه به کاری عظیم تر فکر کنید.

زیرا زندگی یک مقصد نیست بلکه سفر است و

سفری ست که جریان دارد.


comment نظرات ()
زیبا زندگی کنیم
نویسنده : میم مثل من - ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٦

ﺍﯾﻦ ﻭﺍﻗﻌﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻝ 2008 ﻭ ﺩﺭ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﺑﻪ ﻫﻠﻨﺪ ﺭﺥ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ .

ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪ ﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ ﺩﻭ ﺳﺎﻟﻪ ، ﺗﻮﻯ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﺯﻫﺎﻯ ﺷﻠﻮﻍ

ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻳﻰ ﺍﻳﺮﻓﺮﺍﻧﺲ ، ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﻴﺶ، ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﺮ ﺭﻭﻯ ﺁﻥ

ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﻯ ﻛﺮﺩ .

ﺟﺎﻯ ﺧﺎﻧﻢ ﻛﻨﺎﺭ ﻳﻚ ﺁﻗﺎﻯ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﺑﻮﺩ

ﻭ ﺧﺎﻧﻢ ﺍﺯ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﺣﺎﻟﺶ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﻴﺸﺪ !!

ﺧﺎﻧﻢ ﻓﻮﺭﺍ ﺧﺪﻣﻪ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﻴﺰﻧﻪ ﻭ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻳﻚ ﺟﺎﻯ ﺟﺪﻳﺪ ﻣﻴﻜﻨﻪ .

ﺧﺎﻧﻤﻪ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﻛﻨﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺳﻴﺎﻩ ﭘﻮﺳﺖ ﻧﻴﺴﺘﻢ .


ادامه مطلب ...
comment نظرات ()
← صفحه بعد